![]() |
![]() |
|
|
سلام تو این مدت سراسر صبر بودمو تحمل..! ولی از تو چه پنهون یه جاهایی شدیداْ بریدم ... خیلی زمین خوردم .... ولی دوباره پاشدم کمر خم شده دیگه اون آدم سابق نیستم ... یعنی نمی تونستم باشم می دونم که بعضی وقتا دلت واسه این وبلاگ تنگ می شه منم دلم واسه خیلی چیزا تنگ میشه ولی ................. توی وبلاگم یه چیزایی نوشتم ... دوست داشتی برو ببین خیلی چیزا داشتم که واسه آخرین بار بهت بگم ... ولی تو نیومدی که بشنوی مثل همه ی خاطراتت ... که از دل بیرون نمیره منم مجبورم واسه همیشه تو دلم چالشون کنم هنوزم بعضی شبا خوابتو می بینم ولی ای کاش فقط یه مرتبه می دیدمت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 20:1 توسط مصطفی |
|
|
سالهای سال شنیده بودم همه ی آدمها گمشده ای دارند و تا دنیا دنیاست ، آدمهایند و گمشده هاشان. شنیده بودم آدم ها باید هجرت کنند تا گمشده هایشان را بیابند.... هجرت از خویش ، هجرت به آسمان ... و آسمان درست همین جاست؛ اینجا که من ایستاده ام ، اینجا که تو ایستاده ای ، اینجا که فرشتگان ایستاده اند .... درست در همین امتدادی که می رسد به نیستان ، اینجا که خاک ، حریر پر فرشته و آفتاب است. آری .... به تمامت خویش هجرت کردم و سفر ، آغاز بود .... سفر ، رسیدن .... سفر ، شتاب گرفتن در آغوش گرم خدا .... به اینجا که رسیدم خاک دیگر خاک نبود ؛ خاک رسیدن به اوج بود ، خاک شیفتگی بود، خاک ، دچار شدن در لحظه های آبی عشق بود .... بوی تو می آمد .... بوی فرشته ، من گذشته بودم از باران ... در سرزمینی پر از یاد تو .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 14:19 توسط مصطفی |
|
|
حکایت قرار لیلی ومجنون میگن یه روز لیلی برای مجنون پیغام فرستاد که انگار خیلی دوست داری منو ببینی اگه نیمه شب بیایی بیرون کنار فلان باغ منم میام که ببینمت. مجنو ن که خیلی شیفته دیدار لیلی بو د چند ساعت قبل از موعد سر قرار اومد ومنتظر ماند0 ولی مدتی که کذشت خوابش برد نیمه شب که لیلی اومد ومجنون رو خواب دیداز کیسه ای که همراه داشت مشتی گردو بیرون اورد در جیبهای مجنون ریخت ورفت مجنون وقتی چشم باز کرد خورشید طلوع کرده بود اهی کشید وگفت ای دل غافل یار امد وما خواب بودیم افسرده وپریشون برگشت به شهر در راه یکی از دوستاش اونو دید وگفت چرا پریشونی ووقتی جریان رو شنید با خوشحالی گفت این که عالیه و ادامه داد که این نشونه اینه که لیلی به دو دلیل تورو خیلی دوست داره اول اینکه خواب بودی وبیدارت نکرده وبه طور حتم با خودش گفته این عزیز دل من که تو خواب نازه چرا بیدارش کنم دلیل دوم اینکه وفتی بیدار میشدی گرسنه بودی و لیلی طاقت اینو نداشته پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری مجنون سری تکان دادو گفت نه اون میخواسته بگه که تو عاشق نبودی اگه عاشق بودی خوابت نمیبرد تو رو چه به عاشقی باید بری گردو بازی به نظرتو ن کدوم درست گفتن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 21:7 توسط خاطره |
|
|
گاهگاهي كه دلم مي گيرد
پيش خود مي گويم آنكه جانم را سوخت ياد مي آرد از اين بنده هنوز؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:13 توسط مصطفی |
|
|
وقتي دلم بهانه ات را مي گيرد ... از قصه چشمانت برايش مي گويم ............!!! اما ... وقتي يادت درون سينه ام آتش مي گيرد ... چه كنم ؟ !!! هر چه از خاطراتت درون سينه ام مي گذارم .... بيشتر گُر مي گيرد .............................
هنوز هم با لطيف ترين احساسات دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم دی 1385ساعت 16:58 توسط مصطفی |
|
|
می دونم عشقی ندادی تو به قلب بی کسم
جز کویر بی علف کسی نشد همه کسم می دونم تشنه به عشقم مثل یه تشنه به آب ولی من راضی به مرگم توی عشق بی جواب می دونم یک گل خشکم توی بی داد زمون می دونم کسی ندارم توی هفتا آسمون می دونم بغض سکوته اشک مونده رو لبام می دونم معنی درده حق حق ترانه هام می دونم یه اسم خالی مونده از اون عشق یاغی می دونم زخم یه خنجر روی قلبم مونده باقی می دونم تا به همیشه داغ عشقت رو گلومه می دونم این قلب پاره دیگه از تو نمی خونه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 12:30 توسط خاطره |
|
|
اگه بدونی چند وقته همه فکر و ذهنم مشغول بودن و نبودنت شده.. این روزا شدیدا بهت احتیاج داشتم.. به گرمای حضورت، به پشتیبانیت، به اینکه سنگ صبورم بشی...دلم می خواد باشی همه اون جاهایی که الان مجبورم تنها باشم.. دلم می خواد باشی دلم می خواد باشــــي! انقدر زیاد که از بودن خودم بیشتر. تو رو جون من، تو که می دونی الان چقدر بی قرارم، تو که می دونی الان چقدر به یه تکیه گاه محکم احتیاج دارم، تو که می دونی خیلی بیشتر از اینی که برات نوشتم باهات حرف دارم.. پس کمکم کن.خودت خوب می دونی، اتفاق خاص و جدیدی نیافتاده، اما نمی دونم چرا انقدر بیتاب شدم.. نمی دونم چرا انقدر احساس کمبود بهم دست داده. امروز صبح که خیلی بیشتر از اینا بود. انقدر دلتنگم که خدا می دونه، تو ام خوب می دونی.. خیلی خوب.. فقط از شانس بد من نیستی تا آرومم کنی.. نیستی تا بهم دلگرمی بدی.. نیستی تا با خیال راحت تکیه بدم بهت ، بی منت، بی دلهره، و بدون نگرانی اینکه فردا شاید بمیرمو نداشته باشمت.. آخ که اگه بدونی چقدر دلم می خواد این اشکها کنار تو ریخته میشد چون خوب می دونم هیچوقتِ هیچوقتِ هیچوقت بدون آرامش رها نمی شد.. یاد همه روزای خوبی که داشتیم به خیر ... برای روزای خوب بعدی برامون دعا می کنم تو هم دعا کن... دوست دارم.. دوست دارم! خیلی زیاد..
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 11:47 توسط مصطفی |
|
|
من پر از فریادهای ساکتم یا درختی در میان یک کویر شعری از جنس صبوری گفته ام تا ابد در واژه های خود اسیر
کوچه کوچه شعر میگویم ولی واژه واژه مظهر افتادگی سر نوشت شعرهایم قصه شد قصه های روشن دلدادگی بعد از این تصویر تو یک خاطرست غصه را در چشمهایم خوانده ام قلب پر مهر و پر از عشق تو را عذر میخواهم اگر رنجانده ام |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 10:54 توسط مصطفی |
|
|
فدای چشمات اگه چشمام بارونیه فدای چشمات اگه گریم پنهونیه فدای چشمات اگه هنوز پریشونم به خاطر تو فدای چشمات تلخیه لحظه های من فدای چشمات لرزیدن صدای من فدای چشمات اگه خراب و داغونم به خاطر تو بی تو تموم میشه کارم خیلی دوست دارم منو نمی خوای ؟ بی تو تموم میشه رویام ویرون میشه دنیام چرا نمیای ؟ بی تو ستاره ها کورن خاطره هام دورن منو نمی خوای ؟ بی تو شبای من تاره چشماتو کم داره چرا نمیای ؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 15:29 توسط مصطفی |
|
|
نمی دونم چی بنویسم که دلم سبک بشه
هرچی فکر می کنم چیزی نمی تونم بنویسم نمی دونم چرا نمی تونی احساساتت رو نشون بدی ! غرور کاذبی تورو گرفته که نمی زاره احساساتت نمایان بشه ولی من غرورم رو به خاطر تو شکستم چون بهت نیاز دارم نیازها مو می بینی ... می دونی چی می خوام ولی .............. چرا نمی شود در دل کوچکت که به وسعت زندگیست ... دریچه ای یافت ؟؟؟ کلید قلبت را کجا گذاشته ای ؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 14:43 توسط مصطفی |
|
دلم تنگ است اين شبها يقين دارم كه مي داني |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 10:38 توسط مصطفی |
|
|
خدایا همواره ترا سپاس می گذارم که هرچه در راه تو و در راه پیام تو بیشتر می روم بیشتر رنج می برم. آنها که باید مرا بنوازند، می زنند آنها که باید همگام باشند، سد راهم می شوند آنها که باید حق شناس باشند ، حق کشی می کنند آنها که باید دستم را بفشارند ، سیلی می زنند آنها که باید در برابر دشمن دفاع کنند ، پیش از دشمن حمله می کنند ... چشمِ انتظارم تنها به روی تو باز ماند تنها از تو یاری می طلبم تنها از تو پاداش می گیرم در حسابی که با تو دارم شریک دیگری نباشد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 15:3 توسط مصطفی |
|
|
چیز بدیه
چون تو عشق نباید رازی بینمون باشه اگه بمونه عشق نیست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 19:56 توسط مصطفی |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 19:38 توسط خاطره |
|
نگران نباش ... ! من و تو روزي سفر خواهيم كرد به باغ آقاقيها و روزي خواهد آمد كه سر كوچه تنهايي نيلوفر از پشت ديوار سرك بكشد و بگويد « سلام ! » روزي خواهد آمد كه دست من و تو به ضريح خدا خواهد رسيد و ما پيوسته سرود رهايي خواهيم خواند .... روزي كه به شهر روياهامان سفر كينم ذهن ما شكوفه مي زند در باغ جواني و من اهميت نمي دهم اگر كمي هم دير شده باشد ! ..... هر آنچه رفته است مربوط به سالهاي رفته است و هر آنچه در پيش است تصوري از روياي من و تو روي صفحه پراصطكاك ذهن ... غباري روي آئينه اي ... چند كلمه اي روي تخته سياه نوشته به دست كودكي ...! و روزي خواهد آمد كه من و تو يكديگر را دربهشت ملاقات خواهيم كرد ... اصلا چه كسي گفته است كه روياها همانند كه هستند ... رويا مي تواند تغيير كند .. در سرزمين رويا مي توان پرش كرد ... گذر كرد .. گذشت و گذارد كه خاطره هامان زير شنهاي عميق دريا دفن شود ...پس به خاطر روياهايمان اين بار را مردانه بخند ... ! و ببين كه بهار پيام تازه اش براي تو چيست ... كشفش كن ...!حتما او حرفي دارد كه قرار است امسال به تو بگويد .... می گوید : (دوستی با نگاهی اغاز می شود با لبخندی اوج می گیرد و با قطره اشکی به پایان می رسد)
و این قشنگ ترین حرفی بود که تا اون موقع شنیده بودم.
عشق نمی پرسه تو کی هستی .. فقط میگه تو مال منی
عشق نمی پرسه اهل کجایی ... فقط میگه تو قلب من هستی عشق نمی پرسه تو چی کار می کنی .. فقط میگه باعث میشی قلبم به ضربان بیقته عشق نمی پرسه چرا دور هستی .. فقط میگه همیشه با من هستی عشق نمی پرسه دوسم داری ؟؟؟؟ فقط میگه دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 11:27 توسط خاطره |
|
|
این شعر نیست ... کلام نیست ... متن حاشیه بر اوراق یک دفتر خاطرات نیست ...! این حقیقت است ... حقیقتی افسانه ای ... که بارها افسانه ام با تو به حقیقت پیوست از تو سر شار شد از تو جانی دوباره گرفت ... از نفسهای گرم تو ... از صداقتهای گفتار تو ... از محک های بی دریغ تو سخت می ترسم ...! سخت می هراسم که آتش شرمم را باور نداری ... که اشکم را باور نداری ... صدایم را به ورطای بودن ها عادت نداری..! بمان بمان با من بمان...!
صدای شکستنم را نشنیدی؟؟؟ تا كي به اميد فرداي پر از مهرباني فال بگيرم با حافظ؟؟ تا كي از فرصت استفاده كرده و يك
دل سير گريه كنم لابه لاي باران ها؟؟؟ هنوز صدايت از دفتر دلم پاك نشده است... وخط
خطی هاي نگاهت !!!
آنقدر آه كشيدم و نگاه كردم به ابرها كه آسمان رنگ انتظارم شد...چشمانت خيال گفتن رازي
را دارد.. كه لبهايت طفره مي روند.. شايد راز رفتن است و جدايي... شايد هم تنفر.... بگو ..
در خلوت يلداي ام بگو تا من از دلواپسي و گورها از تنهايي به در آيند..... پرسه ميزنم ميان
دلتنگيهاي خويش... تداعي ميكنم خاطره ها را ... عشق را كم و بيش!!! شايد گره از اندوهم
گشوده شود با ته مانده طاقتي ... لمس ميكنم زندگي ساطور شده را و خود را كه در چك چك
سلولهايم پير مي شوم.....هنوز بر لبهايت ننشسته ..نوشيدي ام و من كيش شدم ...وتو
مبهوت و مات !!! هيهات از بازي روزگار ... هيهات!!!
بي آنكه بدانم روزي برايم خاطره اي خواهي شد به زندگي لبخند زدم و به عشق سوگند
خوردم ... حالا!!! چهره ژوليده ام را در آئينه كه مي بينم فكر ميكنم كه آنقدر با خودم صميمي شده
ام كه بگويم مرگ بر اعتماد....
طعنه هاي عقرب گونه ات هم عشق را از چشمم نينداخت... تنها به من آموخت عشق بايد
الهي باشد و بس.....!!!1
گاهي اوقات خود را گم ميكنم... مثل حالا!!!
اما صدايي انگشت به دهان مي گويد: فكر ميكنم شما را جايي ديده ام !
اما نميدانم مگر سواد ندارند... روي پيشاني من كه نوشته شده صاحب اين عكس سالها قبل
مرده است.....
شايد تو هم مسافري عجول بودي كه نخوانده رفتي يا من راوي بي تجربه آخرين قصه كه
بدون هيچ صدايي با خيالي كه ديگر رنگ نداشت روي خودم خط كشيدم..... آري روي خودخط
كشيدم ... من مرده ام... گريه بي فايده است... گريه مكن..مهربان باش مهربان!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 11:16 توسط خاطره |
|
نه... من ديگر نمي خندمنه من ديگر بروي ناكسان هرگز نمي خندم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 21:42 توسط خاطره |
|
|
ننوشتن را نتونستم. تو این تنهایی .توای اوضاع خراب. نوشتن توی این فضا توی این چند سال شاید عادت شده. وشایدنشانی از من مرز آشفته و مسایل دیگه. روزهای خوبی نیست. با خودم اصلا خوب نیستم. اروم نیستم. هستیم ولی نیستیم. دچار افسردگیم یا دچار هیستری. گیجم. از این وجود متعارض. اینکه اون چیزی که هست واون چیزی که میشه چقدر با اونچه می خواد ودوست داره فرق می کنه اینکه اون چیزی که هست چقدر با اون چیزی که فکر میکرده فرق می کنه. می نویسم شاید کمی اروم شم. تو از زمزمه خوشت نمی اومد از اینجا حتما بدت می یاد. نه از این جا که این جا کسی جز من نیست. گفتی اگه زورت می رسه خوب باش. ولی نمی تونم. دوست دارم خوب باشم وبهت ثابت کنم اونقدر ها که تو فکر می کنی مزخرف ودست پا چلفتی نیستم ولی نمی تونم. اگه قبلا ترک برداشتم این بار شکستم. از خودم. .یاد داستان کوزه ام در وهم افتادم. کوزه ای که افتاد و شکست.
خوبه تو این خونه اتاق شخصی دارم. تو که بودی نحوه برخوردم این جا واقعا تغییر کرده بود. ولی الان. کم بیش پدر ومادرم گریه کردم و یا اصلا نکردم چون یادم نمی یاد وحالام شاید همین غرور وخودخواهی که من به اوج می رسه گاهی مانع میشه. هیچ وقت فکر نمی کردم روزی تو وبلاگ از این حرفها بنویسم. ولی الان دارم می نویسم. به تو. با فکر تو. خراب کردم. از تو زخم ندیدم جز عمیق شدن زخمهای قبلیم واینکه زخم زدم. با اینکه برام ارزشمند بودی وهستی دوستت داشتم ودارم. .متنفرم از خودم. باورم نمی شد تو روزی با من رابطه برقرار کنی ونشون دادم بهت که کی هستم و ارزش تو رو ندارم. تو همچون معجزه ای بودی .تو مسیح بودی و من شیطان.نه حداقل شیطان می دونه کیه وچی می خواد. حداقل با خودش روراسته. از نحوه بودنم با تو لذت بردم واز خودم در آخر متنفر شدم. من بودن وآدم بودن. وزندگی کردن را بلد نیستم. حتی جرات نبودن را هم ندارم. نقاشی چند روز پیشت رو که دیدم خودمو دیدم توش. یه سگ وحشی دیدم که درونش پر بود از سگهای وحشی دیگه. حس نقاشیهات با عکسهات فرق می کنه. نقاشیهات برام یه احساس خاصی رو داره. .همه چیز خراب شد. من پیش تو و خودم شکستم . واین وجود شکسته چرا پاشو از زندگی تو نمی کشه بیرون. .ای کاش دوستت نداشتم. هر چند رسیدیم به اینکه من دوست داشتن هم بلد نیستم. آره هیچی بلد نیستم چه كسي خواهد كشت؟ داغ تنهايي را چه كسي از قلبم خواهد شست؟ چه كسي با من بود؟ چه كسي با من هست؟ چه كسي هست كه اندوه مرا با نگاهي به نگاهم ببرد از قلبم و بگيرد از من غم تنهايي را؟ خستگي هايم را با كه تقسيم كنم؟ حرف تنهايي را، حرف دلتنگي را به كه تسليم كنم؟ چه كسي مي داند به چه مي انديشم؟ چه كسي مي فهمد من پر از تشويشم؟ چه كسي با من دل خسته دمي از من گفت؟ چه كسي با من مطرود نشست؟ چه كسي حرف مرا، درد مرا لحظه اي باور كرد؟ لحظه اي ديد درونم چه غمي است و چه اندوه گراني هر دم در نگاهم جاريست؟ خستگي هايم را با كه تقسيم كنم؟ حرف تنهايي را، حرف دلتنگي را به كه تسليم كنم؟ به كه گويم كه من از خويش گريزان شده ام و ز تنهايي خويش و از اين ترديدي كه دمادم به دلم مي كوبد داغ تنهايي را به كه گويم ز اميدي كه مرا تا خود اوج به تماشا مي برد و از آن قله يكتاي بلند به پريدن مي خواند و به پرواز و رسيدن به دمي بي وزني اينك... اينك حتي ذره اي باقي نيست و كلامي، بغضي ديرگاهي است در اين تنهايي در گلويم باقي است و كسي نيست مرا گويد اين خاموشي بشكن اينك و بيا لحظه اي بانگ برآريم كه اين تاريكي گريز و درد رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهي به جز گريز برايم نمانده بود اين عشقِ آتشينِ پر از دردِ بي اميد در وادي گناه و جنونم نشانده بود رفتم كه داغ بوسة پر حسرت تو را با اشك هاي ديده ز لب شستشو دهم رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود رفتم كه با نگفته به خود آبرو دهم رفتم، مگو مگو كه چرا رفت، ننگ بود عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما از پردة خموشي و ظلمت چو نور صبح بيرون فتاده بود به يكباره راز ما رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم در لا به لاي دامنِ شبرنگ زندگي رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي من از دو چشم روشن و گريان گريختم از خنده هاي وحشي طوفان گريختم از بستر وصال به آغوشِ سردِ هجر آزرده از ملامت وجدان گريختم اي سينه در حرارت سوزانِ خود بسوز ديگر سراغ شعلة سوزان ز من مگير مي خواستم كه شعله شوم، سركشي كنم مرغي شدم به كنج قفس خسته و اسير روحي مشوّشم كه شبي بي خبر ز خويش در دامن سكوت به تلخي گريستم نالان ز كرده ها و پريشان ز گفته ها ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم بازوانت را به مستي حلقه كن بر گردنم تا بلرزد زير بازو هاي سيمينت تنم چهرة زيباي خود را از رخ من وا مگير جز به آغوش چمن يا دامن من جا مگير راز عشق خويش را آهسته خوان در گوش من جستجو كن عشق را در گرمي آغوش من YYYYYYYYYYYY
منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون
دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون
ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش
با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو بستمش
تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم
بین من و تو فاصله است یک در سرد آهنی
من که کلیدی ندارم تو واسه چی در می زنی
این در سرد لعنتی شاید که نخواد وا بشه
قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم
به زمين مي زني و مي شكني عاقبت شيشة امّيدي را سخت مغروري و مي سازي سرد در دلي، آتش جاويدي را ديدمت، واي چه ديداري، واي اين چه ديدار دل آزاري بود بي گمان برده اي از ياد آن عهد كه مرا با تو سر و كاري بود اين چه عشقيست كه در دل دارم ؟ من از اين عشق چه حاصل دارم ؟ مي گريزي ز من و در طلبت باز هم كوشش باطل دارم باز لب هاي عطش كردة من عشق سوزان تو را مي جويد مي تپد قلبم و با هر تپشي قصّة عشق تو را مي گويد بخت اگر از تو جدايم كرده مي گشايم گره از بخت، چه باك ترسم اين عشق سرانجام مرا بكشد تا به سرا پردة خاك خلوت خالي و خاموش مرا تو پر از خاطره كردي، اي مرد شعر من شعلة احساس من است تو مرا شاعره كردي اي مرد آتش عشق به چشمت يك دم جلوه اي كرد و سرابي گرديد تا مرا واله و بي سامان ديد نقشِ افتاده بر آبي گرديد سينه اي كو كه بر آن سر بنهم ؟ دامني تا كه بر آن ريزم اشك آه اي آنكه غمِ عشقت نيست مي برم بر تو و بر قلبت رشك به زمين مي زني و مي شكني عاقبت شيشة امّيدي را سخت مغروري و مي سازي سرد در دلي، آتش جاويدي را
« فروغ فرّخزاد همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم ديدار تلخ به زمين مي زني و مي شكني عاقبت شيشة امّيدي را سخت مغروري و مي سازي سرد در دلي، آتش جاويدي را ديدمت، واي چه ديداري، واي اين چه ديدار دل آزاري بود بي گمان برده اي از ياد آن عهد كه مرا با تو سر و كاري بود اين چه عشقيست كه در دل دارم ؟ من از اين عشق چه حاصل دارم ؟ مي گريزي ز من و در طلبت باز هم كوشش باطل دارم باز لب هاي عطش كردة من عشق سوزان تو را مي جويد مي تپد قلبم و با هر تپشي قصّة عشق تو را مي گويد بخت اگر از تو جدايم كرده مي گشايم گره از بخت، چه باك ترسم اين عشق سرانجام مرا بكشد تا به سرا پردة خاك خلوت خالي و خاموش مرا تو پر از خاطره كردي، اي مرد شعر من شعلة احساس من است تو مرا شاعره كردي اي مرد آتش عشق به چشمت يك دم جلوه اي كرد و سرابي گرديد تا مرا واله و بي سامان ديد نقشِ افتاده بر آبي گرديد سينه اي كو كه بر آن سر بنهم ؟ دامني تا كه بر آن ريزم اشك آه اي آنكه غمِ عشقت نيست مي برم بر تو و بر قلبت رشك به زمين مي زني و مي شكني عاقبت شيشة امّيدي را سخت مغروري و مي سازي سرد در دلي، آتش جاويدي را ديدار تلخ به زمين مي زني و مي شكني عاقبت شيشة امّيدي را سخت مغروري و مي سازي سرد در دلي، آتش جاويدي را ديدمت، واي چه ديداري، واي اين چه ديدار دل آزاري بود بي گمان برده اي از ياد آن عهد كه مرا با تو سر و كاري بود اين چه عشقيست كه در دل دارم ؟ من از اين عشق چه حاصل دارم ؟ مي گريزي ز من و در طلبت باز هم كوشش باطل دارم باز لب هاي عطش كردة من عشق سوزان تو را مي جويد مي تپد قلبم و با هر تپشي قصّة عشق تو را مي گويد بخت اگر از تو جدايم كرده مي گشايم گره از بخت، چه باك ترسم اين عشق سرانجام مرا بكشد تا به سرا پردة خاك خلوت خالي و خاموش مرا تو پر از خاطره كردي، اي مرد شعر من شعلة احساس من است تو مرا شاعره كردي اي مرد آتش عشق به چشمت يك دم جلوه اي كرد و سرابي گرديد تا مرا واله و بي سامان ديد نقشِ افتاده بر آبي گرديد سينه اي كو كه بر آن سر بنهم ؟ دامني تا كه بر آن ريزم اشك آه اي آنكه غمِ عشقت نيست مي برم بر تو و بر قلبت رشك به زمين مي زني و مي شكني عاقبت شيشة امّيدي را سخت مغروري و مي سازي سرد در دلي، آتش جاويدي را
« فروغ فرّخزاد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 21:37 توسط خاطره |
|
|
اگر از عاشقی گفتم هميشه از تو می گفتم
هنوزم عاشقم اما به پای تو نمی افتم
برای تویی که معنی عشق رو نمی دونی ...
چرا آدما اینقدر زود تغییر می کنند ؟ چرا اول کار دم از عاشقی می زنند و بعد
جا می زنند ... چرا ؟ چرا ؟ به گذشته که نگاه می کنم میبینم من برات هیچ
چیزی کم نذاشتم . توی هر شرایطی باهات بودم . کمکت کردم اما ... اما
وقتی مشکلاتت حل شدند منم همراه با اونها از زندگیت محو شدم . نمی
دونم شاید رسم روزگاره . فقط اینو بدون که منم غرور دارم و دیگه غرورم
رو نمی شکنم . منم تحملم حدی داره . اما اینو بدون همیشه دوست دارم
ان روزها رفتند
ان روزهاي كوتاه با شبهاي بلند
ان روزهاي بي قراري باغچه
زير عشق بازي افتاب با گل
ان روزها مانند قطرهاي در دل دريا گم شدند
ان روزها رفتند اما
من هنوز به روز،باغچه و گل مي نگرم
ان روزها رفتند اما من هنوز به پروانه اي مي انديشم كه
نقش بالش رنگ زندگي بود
و ان يا كريمي كه صبح ها
برايم از خدا مي گفت
همیشه ازاین می ترسیدم که انچه می بینم واقعیت نداشته باشد و
واقعیت تلخ تر از انچه دیدم بد بود...من عشق منفورم را نمی بخشم و به خدا می سپارم...
امروز هوا بارانیست اما من زیر باران لبخند میزنم...حس سبکی تمام اعضای بدنم را دگرگون کرده...
امروز من دنیا را پوچ دریافتم...دیگر نه به عشق اعتقادی دارم نه به...
من دریافتم که برای اینکه در زندگی دوام بیاوری باید بدون احساس زندگی کنی...من دریافتم که
همه احساسم را برای نقاشیهایم خرج کنم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 20:49 توسط خاطره |
|
|
سلام زندگی ... نمی دانم من خودم را گم کرده ام ... یا تو مرا در این شلوغی رها کرده ای ! نمی دانم در کدامین خیابان زندگی ... و در کدامین کوچه پس کوچه هایش آواره کشته ام ...! وقت آمدن هیچکدامشان تابلوی بن بست را نداشتند ... پس چرا انتهایشان دیواری به بلندای غصه هایم می بینم؟ زندگی را دوست داری؟ با من یا بدون من؟ ای کاش از من ستاره های شب را می خواستی ...!!! ولی من فقط ستاره های چشمانت را می خواهم ...! این چه آتشی است ؟ چرا می سوزاند ولی نمی کشد ؟ چرا نمی شود در دل کوچکت که به وسعت زندگیست ... دریچه ای یافت ؟؟؟ کلید قلبت را کجا گذاشته ای ؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 21:8 توسط مصطفی |
|
|
تقدیم به کسی که مثل هیچکس نیست.....: (تقدیم به او که میداند چقدر برایم عزیز است):
وقتی نگاه تو....
بر شمع جسم و جان من پروانه می شود.....
آن لحظه گوییا....
زیباترین دقیقه ی هستی رسیده است!!!...
این لحظه ی یگانه را.....این جاودانه را......؛
هرگز زمن مگیر.....
با من بمان...بمان....
خاطره ام بمان...!!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 21:10 توسط مصطفی |
|
|
مطمئن باش که مهرت نرود از دل من
مگر آن روز که در خاک شود پیکر من آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش چون که گورم بشکافند عیان می بینند زیر خاکسترم جسمم باقیست آتش سرکش و سوزنده هنوز یادگاریست ز عشقی سوزان که بود گرم و فروزنده هنوز
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 11:25 توسط خاطره |
|
|
مرا ببین مرا که خسته وغمین نشسته ام
مرا ببین مراکه بی تو سالها لب از ترانه بسته ام مرا ببین مرا که بی تو منتظر نشسته چشم خسته ام مرا ببین مرا که زیر بار غم شکسته ام شکسته ام
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 11:10 توسط خاطره |
|
|
ای صداقت ای لطافت ای شرف
ذربه در دنبال هریک به هرخانه دوم توکجایی تاکه آیی بربرم توکجایی تاببوسم دامنت ای عزیزم ای صبورم تابه کی مانده این جاتک وتنها ای نگارین تنم ازچه دلگیری تو گو رازدلت تابدانم مشکل افسار زرین دلم هرچه هستم باتو هستم گوبه من دوست دارم تو بمانی درکنارم همدمم ای نشسته برفراز آسمان تابه کی باید بمانم درفراق دا پرگشته من شب تا سحرگوید ای یارب بگو یارم کجاست امشب این دل باتو نجوایی کند خانه از فریاد دل غوغا کند این ورق این کاغذ و این رازها درد و دل را با تو آسان می کند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 11:4 توسط خاطره |
|
|
People say sky is blue , but I say sky is black , because your eyes are my sky. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 20:59 توسط خاطره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 مرداد 1386 اردیبهشت 1386 دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
برای خاطره عزیزم |
| نویسندگان |
|
خاطره مصطفی |
|
RSS
|